خلاصه داستان‌ها

جورج و مادربزرگ

پسری بود به نام جورج که مادربزرگ بد اخلاق و مرموزی داشت.

یک روز مادر جورج بیرون رفته بود و جورج باید به مادربزرگش دارو می داد.

او تصمیم گرفته بود از شر مادربزرگش خلاص شود برای همین یک عالمه شامپو و اسپری، عطر، مایع دستویی و ظرفشویی ریخت تو یک لیوان و داد تا مادربزرگش بخورد.                                                                           بعد از چند ثانیه مادربزرگش آنقدر بزرگش شد که کل خانه را گرفته بود. پس از مدتی پدرش از راه رسید و ماجرا را جویا شد و جورج ماجرا را توضیح داد.

پدر جورج مادر بزرگ را به سختی به بیرون از خانه برد. سپس گفت جورج می توانی دوباره این ماده را درست کنی تا من آن ها را به گاو و گوسفندهایم بدهم تا بزرگ تر شوند و بیشتر گوشت داشته باشند تا بیشتر پول در آورم.

جورج سعی کرد تا دوباره مایعی مرموز را درست کند اما درست یادش نمیآمد چه شکلی مایع درست کرده بود.

پس از مدتی مایعی درست کرد و به حیوانی دادند ولی فقط گردن حیوان دراز شد.

دوباره مایع درست کرد دوباره به حیوانی دادند ولی باز هم اتفاق دیگری افتاد، پا های حیوان دراز شدند.

شب شده بود. همه رفتند و خوابیدند.

صبح زود همه بیدار شدند به جز مادربزرگ که هنوز خواب بود.

مایعی جدیدی درست کردند ولی قبل از ایکه آن را به حیوانی دهند، مادربزرگ بلند شد و آن را گرفت و گفت بابت قهوه ممنونم و آن را سر کشید.

بعد از چند ثانیه مادربزرگ ریز و ریزتر شد تا محو شد.

 

نام کتاب: داروی شگفت انگیز جورج

نویسنده: رولدال

 

0

چارلی

چارلی

پسری بود به نام چارلی که خانواده‌اش وضع مالی خوبی نداشتند.
او با پدر،مادر و پدر و مادربزرگ‌هایش زندگی می کرد.
خانه‌ی آنها کنار کارخانه شکلات سازی ویلی وانکا بود و چارلی خیلی شکلات دوست داشت ولی چون وضع مالی خوبی نداشتند، سهمیه‌ی چارلی در سال یک دانه بود، آن هم در روز تولدش.
سال ها بود در کارخانه بسته بود یک روز پدرش در روزنامه‌ای خواند، اقای ویلی وانکا نوشته در کارخانه تنها برای پنج نفر به همراه مادر وپدر هایشان باز خواهد شد هر که توی کاغذ شکلاتش کاغذی طلایی باشد جزو پنج نفر خواهد بود.
هر کدام از پنج بچه از یک روش کارت را پیدا کردند تا ایکه زمستان شد و چارلی غذای کافی نداشت .
او روز به روز لاغر تر می شد تا اینکه یک بار موقع برگشت اسکناسی 2 یورویی روی برف ها پیدا کرد دور و ورش را گشت اما کسی دنبال پولش نبود پول برداشت و به شکلات فروشی رفت.
دو شکلات خرید اولی را باز کرد و خورد.
وقتی دومی را باز کرد، کاغذی طلایی بیرون زد.
چند نفر خواستند ان شکلات را از چارلی بخرند اما فروشنده نگذاشت و به چارلی گفت سریع به خوانه‌ات برو.
چارلی به خانه برگشت و ماجرا را برای خانواده اش تعریف کرد.
روز بعد همراه یکی از پدر بزرگ‌هایش با پنج بچه‌ی خوش شانس دیگر به کارخانه رفتند.
اقای ویلی وانکا اختراعات اش را به ان ها نشان داد ان ها با وسایل مختلف به این ور و انور کارخانه رفتند.
هر کدام از بچه ها چون بازیگوشی می کردند، غیب می شدند.
تا وقتی فقت چارلی و پدربزرگش ماندند.
اقای وانکا ان ها را با اسانسوری جادویی به خانه برد و به خانواده چارلی گفت صاحب جدید کارخانه چارلی است، به خاطر اینکه من پیر شدم و می خواستم کارخانه را به کسی بدهم که بازیگوشی نکند و مراقب کارخانه باشد.

پسری بود به نام چارلی که خانواده‌اش وضع مالی خوبی نداشتند.
او با پدر،مادر و پدر و مادربزرگ‌هایش زندگی می کرد.
خانه‌ی آنها کنار کارخانه شکلات سازی ویلی وانکا بود و چارلی خیلی شکلات دوست داشت ولی چون وضع مالی خوبی نداشتند، سهمیه‌ی چارلی در سال یک دانه بود، آن هم در روز تولدش.
سال ها بود در کارخانه بسته بود یک روز پدرش در روزنامه‌ای خواند، اقای ویلی وانکا نوشته در کارخانه تنها برای پنج نفر به همراه مادر وپدر هایشان باز خواهد شد هر که توی کاغذ شکلاتش کاغذی طلایی باشد جزو پنج نفر خواهد بود.
هر کدام از پنج بچه از یک روش کارت را پیدا کردند تا ایکه زمستان شد و چارلی غذای کافی نداشت .
او روز به روز لاغر تر می شد تا اینکه یک بار موقع برگشت اسکناسی 2 یورویی روی برف ها پیدا کرد دور و ورش را گشت اما کسی دنبال پولش نبود پول برداشت و به شکلات فروشی رفت.
دو شکلات خرید اولی را باز کرد و خورد.
وقتی دومی را باز کرد، کاغذی طلایی بیرون زد.
چند نفر خواستند ان شکلات را از چارلی بخرند اما فروشنده نگذاشت و به چارلی گفت سریع به خوانه‌ات برو.
چارلی به خانه برگشت و ماجرا را برای خانواده اش تعریف کرد.
روز بعد همراه یکی از پدر بزرگ‌هایش با پنج بچه‌ی خوش شانس دیگر به کارخانه رفتند.
اقای ویلی وانکا اختراعات اش را به ان ها نشان داد ان ها با وسایل مختلف به این ور و انور کارخانه رفتند.
هر کدام از بچه ها چون بازیگوشی می کردند، غیب می شدند.
تا وقتی فقت چارلی و پدربزرگش ماندند.
اقای وانکا ان ها را با اسانسوری جادویی به خانه برد و به خانواده چارلی گفت صاحب جدید کارخانه چارلی است، به خاطر اینکه من پیر شدم و می خواستم کارخانه را به کسی بدهم که بازیگوشی نکند و مراقب کارخانه باشد.

0

بچه‌ی سرراهی

شکرستان بچه‌ی سرراهی

 

یک روز پهلوان فرصت، شعبون و رمضان بچه ‌ی کوچکی را پیدا کردند و تصمیم گرفتند از او مراقبت کنند.

آن‌‌ها بچه را بردند، پس از چند ماهی متوجه شدند که بچه، شبیه خودشان می‌شود.

پس تصمیم گرفتند بچه را پیش یکی از اهالی شهر ببرند. او را پیش الماس بردند.

یکی در خانه خواجه الماس را زد. الماس در باز کرد و بچه را دید او را برداشت وپیش خود گفت این دیگر کیست اگر بزرگش کنم می تواند در مغازه به من کمک کند.

از آن روز بعد پهلوان فرصت و شعبون و رمضون دچار عذاب وجدان شدند و تصمیم گرفتند بچه را  از خانه خواجه الماس بیرون بیاورند.

وقتی بچه پهلوان را دید خوشحال شد و جیغ زد. الماس از خانه بیرون آمد تا ببیند چه شده‌است .

آنها دعوا کردند و سرانجام تصمیم گرفتند، بچه را پیش قاضی ببرند و نظر او را بپرسند.

همین که قاضی آمد حرف بزند مادر بچه دوان دوان آمد و گفت: اسکندر تو اینجایی.

وقتی اسکندر مادرش را دید پرید توی بغلش و مادر اسکندر ماجرای گم شدن اسکندر را توضیح داد و بچه را برداشت و رفت.

تابستان 95

0

گربه‌‌ی فداکار

گربه‌ی فداکار

یک روز گربه‌ای قدم می زد که ناگهان بچه خارپشتی را دید که گریه می کرد.
از بچه خارپشت پرسید:(( که چه اتفاقی افتاده است؟))
بچه خارپشت گفت:(( که مادرش مرده)).
گربه‌ی فداکار خارپشت را به خانه‌ی خودش برد تا از او مراقبت کند!
بعضی وقت‌ها که غذا کم می‌ آیدگربه‌ی فداکار بهانه می آورد مریض است و نمی تواند غذا بخورد.
وقتی خارپشت بزرگ شد به همه می گفت من مادرم نمرده بلکه مادرم عوض شده!
نویسنده: اورسلا مور
مترجم: سید حسن ناصری
انتشار: آستان قدس رضوی
سال چاپ: 1389

0

دم مارمولک

دم مارمولک

یک روز ماری به مارمولکی حمله کرد.

مارمولک توانست فرار کند اما دمش کنده شد.

مارمولک زیر درختی نشست و گریه کرد.

پروانه با صدای گریه‌ی مارمولک بیدار شد.

پروانه از مارمولک پرسید:(( چه اتفاقی اقتاده است؟)). مارمولک دمش را نشان داد و گفت:(( دمم کنده شده)).

پروانه گفت:(( الان پیش خاله کفش دوزک می روم و او را می آورم تا دمت را بدوزد!)).

پروانه گشت وگشت تا خاله کفش دوزک را پیدا کرد. ماجرا را برایش تعریف کرد.

وقتی خاله کفش دوزک و پروانه به مارمولک رسیدند، مارمولک یک دم جدید درآورده بود.

نتیجه گیری: مارمولک‌ها وقتی می‌ترسند، دمشان کنده می‌شود تا سرعتشان زیاد شود و بتوانند فرار کنند ولی بعد دم جدیدی در می‌آورند.

 

نویسنده: شهلا بارفروش

سال چاپ: 1382

انتشار: امیر کبیر

0

دانه‌ی گم شده‌ی بلوط

دانه‌ی گم شده‌ی بلوط

یک روز پرسی مشغول کاشتن پیاز‌ها بود که موش کوراز زیر خاک بیرون آمد و گفت:((پرسی من لانه‌ام را گم کردم)).

پرسی گفت(( بیشتر بگرد شاید لانه‌اترا پیدا کردی)).

کمی بعد سر و کله‌ی سنجاب پیدا شد.

سنجاب گفت:((پرسی من فراموش کردم غذا‌ها‌ی زمستانی‌‌‌‌‌‌ام را کجا زخیره می‌کنم می‌‌‌روم دنبال غذا‌هایی که جمع کردم بگردم.

چند دقیقه بعد سر و کله‌ی موش کور با بلوط‌های سنجاب پیدا شد.

پرسی گفت:(( انگارجای غذا‌های سنجاب پیدا شده.

 

نویسنده:نیک باترووث

سال چاپ:1387

انتشار: طرح و اجراع کتاب

0

آستین نو بخور پلو!

آستین نو بخور پلو!

یک روز ملانصردین  به یک مهمانی دعوت شد.

ملا چون با یک لباس معمولی به مهمانی رفت. وقتی ملا به مهمانی رسید کسی او را تحویل نگرفت.

ملا علت اینکه چرا کسی او را تحویل نمی گیرد را فهمید، از جمع بیرون رفت و به خانه‌ی خود باز گشت و لباس مهمانی‌اش راپوشید و دوباره مهمانی بر گشت.

این دفعه همه ملا را تحویل گرفتند. وقتی زمان غذا خوردن شد، ملا گفت آستین نو بخور پلو! آستین نو بخور پلو!

صاحب‌ خانه منظور ملا را پرسید ملا گفت:((وقتی با یک لباس معمولی آمدم کسی به من تعارفی نکرد پس این همه احترام بخاطر لباسم است)).

 

نتیجه گیری:بعضی از مردم بر اساس ظاهر قظاوت می کنند

باز نویس: مصطفی رحماندوست

سال چاپ: 1329

انتشار:  کتاب های مهتاب   

0

درخت دستکشی

درخت دستکشی

 

سارا پیر زنی است که خانه‌ای کنار ایستگاه اتوبوس مدرسه دارد.

در یکی از روز های زمستانی که برف آمده بود، بچه ها مشغول برف بازی بودن تا اتوبوس مدرسه بیاید.

سارا متوجه شد که یکی از بچه‌ها دستکش ندارد.

سارا تصمیم گرفت که برای پسرک با کاموا‌هایی که دارد دستکش ببافد.

روز بعد قبل از اینکه بچه‌ها بیایند‌، سارا آمد و دستکش‌ها را روی درخت آویزان کرد.

وقتی پسرک آمد و دستکش را دید خوش حال شد و دستکش‌ها را از روی درخت برداشت و پوشید.

سارا آنقدردستکش برای بچه ‌هایی که دستکش نداشتند بافت که کاموا‎‌هایش تمام شد.

وقتی سارا دستکش‌ها را از روی درخت آویزان کرد به خانه بر گشت و دید که یک نفر برایش یک سبد پر از کاموا گذاشته است.

نتیجه گیری: بهتر است وقتی به کسی کمک می کنیم نفهمد چه کسی به او کمک کرده است تا خجالت نکشد.

 

نام نویسنده: کندیس کریستیانس

مترجم: آتوسا صالحی

انتشار: ماهک

0