داستان‌های من

مادر ناراضی

مادر ناراضی

مانی کلاس های زیادی از جمله کلاس‌های ورزشی و کلاس‌های درسی داشت.

عجیب بود به خاطر اینکه همه‌ی معلم های ورزشی از مانی راضی بودند، ولی هیچکدام از معلم‌های درسی از او راضی نبودند.

مادر مانی سعی می‌کرد به او در درس‌هایش کمک کند تا درسش بهتر شود.

با اینکه خود مانی هم تنهای درس ها را می خواند ولی چون چشم هایش ضعیف شده بود نمی توانست درست ببیند و اشتباه متوجه می شد.

یک روز حرفی پیش آمد و مادر از مانی پرسید : تو مشکلی داری؟

مانی گفت: من نمی توانم درست ببینم.

مادر گفت: چرا زود تر نگفتی! الان زنگ می زنم و برای فردا وقت چشم پزشکی می میگیرم.

فردای آن روز مانی با مادرش به دکتر رفت و دکتر به او یک عینک زیبا داد تا مانی بهتر ببیند.

از آن به بعد درس مانی بهتر می‌شد و همیشه معلم‌هایش از او راضی بودند

0

گربه کوچولو

گربه کوچولو

یک روز که مادر گربه کوچولو خواست بیرون برود تا برای گربه غذا پیدا کند، گربه کوچولو گفت: من هم با شما می آیم مادرجان.
مادر گربه گفت: ان بیرون خیلی بزرگ است و ممکن است گم شوی.
ولی آنقدر گربه خواهش کرد، مادرش قبول کرد.
وقتی بیرون از خانه رفتند، طولی نکشید که باد تندی وزید و گرد و غبار به هوا بلند شد و گربه مادرش را گم کرد.
گربه کوچولو شروع به گریه کرد.
بعد از مدتی سر و کله‌ی گنجشکی پیدا شد.
گربه کوچولو ماجرا را تعریف کرد.
گنجشک گفت: مادر تو نارنجی و سیاه است؟
گربه گفت: بله!
گربه گفت مادرت از این سمت رفته و این هم رد پای است. دنبال این رد پا برو تا مادرت را پیدا کنی.گربه رد پا را ادامه داد تا به لانه‌یشان رسید و مادرش را پیدا کرد

مادر گربه گفت: خیلی نگرانت شدم و همه جا را به خاطر تو گشتم و خوشحالم که یاد گرفتی مشکلاتت را حل کنی

0

تولد نیما

تولد نیما

یک روز بهاری که تولد نیما بود، نیما مقداری پول هدیه گرفت.

نیما با مادرش به یک اسباب فروشی رفت تا با پول‌هایش، اسباب بازی جالبی بخرد.

مادر از نیما پرسید:(( تو چه اسباب  بازئی را بیشتر دوست داری؟)).

نیما گفت:(( من بیشتر لگو دوست دارم!)).

آن‌ها با هم به بخشی که  لگو‌ها را چیده ‌بودند رفتند.

مادر پرسید:(( کدام لگو را بیشتر دوست داری؟)).

نیما گفت:(( آن لگویی که من دوست دارم، بیشتر از پولی است که من جمع کردم)).

مادر گفت:(( چون تو پسر خوبی هستی من مقداری پول به قرض میدهم اما وقتی دوباره پول‌هایت را جمع کردی، باید سهم من را هم بدهی!)).

آن وقت نیما توانست آن لگویی که می خواهد را بخرد.

پایان

0

اولین داستان من

سلام

این اولین پست من است و در این پست می‌خواهم اولین داستانی را که خودم نوشته‌ام در اینجا

     برایتان بگذارم. اگر آن را خواندید لطفا نظرات خودتان را برایم بنویسید.

کارت بانکی خرس کوچولو

یکی بود یکی نبود. یک روز بهاری خرس کوچولو تصمیم گرفت همراه پدرش بابا خرسه به بانک برود و پول هایی  را که جمع کرده بود در بانک بگذارد تا هم پول هایش گم نشود و هم پول هایش  زیاد شود!

خرس کوچولو همراه پدرش به بانک رفت.کارمند بانک با خرس کوچولو خیلی مهربان بود. در پشت باجه دستگاهی بود که کارمند بانک پول های تقلبی و غیر تقلبی را از هم تشخیص بدهد

سپس کارمند بانک  پول ها را داخل دستگاه پول شمار گذاشت  و مقدار کل پول را حساب کرد . بعد مقدار پول را درون  دفترچه‌ی‌حساب نوشت .

کارمند بانک گفت: شما می توانید کارت داشته باشید. خرس کوچولو گفت: من هم می توانم کارت داشته باشم؟ کارمند بانک گفت : البته! خرس کوچولو از کارمند بانک خواست تا برایش یک کارت صادر کند.

کارمند چند ورقه به پدر خرس کوچولو داد تا آن ها را پر کند.

وقتی کارت خرس کوچولو آماده شد، کارمند کاغذی را به خرس کوچولو داد که درون آن رمز کارت بود.

کارمند به خرس کوچولو گفت: این رمز کارتت است تو باید رمزت را عوض کنی و  رمزی بگذاری  که کسی نتواند حدس بزند رمزت چی است. مثلا تاریخ تولد شماره‌ی تلفن یا شناسنامه

  همیشه به یاد داشته باش رمزت را به هیچ کس نگویی. (خرداد94)

پایان

0