بایگانی ژوئن 2015

روبیک ماری

 

دوستان عزیز از این پس برایتان تجربیات خودم در ساختن شکل‌های مختلف با روبیک ماری را با شما به اشتراک می‌گذارم. شما هم اگر فرصت داشتید چیزهایی که بلدید را برایم بفرستید.

2015-06-26 12.40.51

0

دانه‌ی گم شده‌ی بلوط

دانه‌ی گم شده‌ی بلوط

یک روز پرسی مشغول کاشتن پیاز‌ها بود که موش کوراز زیر خاک بیرون آمد و گفت:((پرسی من لانه‌ام را گم کردم)).

پرسی گفت(( بیشتر بگرد شاید لانه‌اترا پیدا کردی)).

کمی بعد سر و کله‌ی سنجاب پیدا شد.

سنجاب گفت:((پرسی من فراموش کردم غذا‌ها‌ی زمستانی‌‌‌‌‌‌ام را کجا زخیره می‌کنم می‌‌‌روم دنبال غذا‌هایی که جمع کردم بگردم.

چند دقیقه بعد سر و کله‌ی موش کور با بلوط‌های سنجاب پیدا شد.

پرسی گفت:(( انگارجای غذا‌های سنجاب پیدا شده.

 

نویسنده:نیک باترووث

سال چاپ:1387

انتشار: طرح و اجراع کتاب

0

آستین نو بخور پلو!

آستین نو بخور پلو!

یک روز ملانصردین  به یک مهمانی دعوت شد.

ملا چون با یک لباس معمولی به مهمانی رفت. وقتی ملا به مهمانی رسید کسی او را تحویل نگرفت.

ملا علت اینکه چرا کسی او را تحویل نمی گیرد را فهمید، از جمع بیرون رفت و به خانه‌ی خود باز گشت و لباس مهمانی‌اش راپوشید و دوباره مهمانی بر گشت.

این دفعه همه ملا را تحویل گرفتند. وقتی زمان غذا خوردن شد، ملا گفت آستین نو بخور پلو! آستین نو بخور پلو!

صاحب‌ خانه منظور ملا را پرسید ملا گفت:((وقتی با یک لباس معمولی آمدم کسی به من تعارفی نکرد پس این همه احترام بخاطر لباسم است)).

 

نتیجه گیری:بعضی از مردم بر اساس ظاهر قظاوت می کنند

باز نویس: مصطفی رحماندوست

سال چاپ: 1329

انتشار:  کتاب های مهتاب   

0

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

سلام
سه شب قبل من و پدرم این شعر را با هم خواندیم و بسیار لذت بردیم. فکر کردم شاید شما هم خوش تان بیاید. اگر مایل بودید اینجا را کلیک کنید تا کل شعر را در سایت گنجور بخوانید.

0

شعر و ادبیات فارسی

دوستان الان هفت هشت ماهی است که من دارم با پدرم  شب ها شعر می خوانم. از الان هر شعر جدیدی را یاد می گیرم با شما به اشتراک خواهم گذاشت.

0

درخت دستکشی

درخت دستکشی

 

سارا پیر زنی است که خانه‌ای کنار ایستگاه اتوبوس مدرسه دارد.

در یکی از روز های زمستانی که برف آمده بود، بچه ها مشغول برف بازی بودن تا اتوبوس مدرسه بیاید.

سارا متوجه شد که یکی از بچه‌ها دستکش ندارد.

سارا تصمیم گرفت که برای پسرک با کاموا‌هایی که دارد دستکش ببافد.

روز بعد قبل از اینکه بچه‌ها بیایند‌، سارا آمد و دستکش‌ها را روی درخت آویزان کرد.

وقتی پسرک آمد و دستکش را دید خوش حال شد و دستکش‌ها را از روی درخت برداشت و پوشید.

سارا آنقدردستکش برای بچه ‌هایی که دستکش نداشتند بافت که کاموا‎‌هایش تمام شد.

وقتی سارا دستکش‌ها را از روی درخت آویزان کرد به خانه بر گشت و دید که یک نفر برایش یک سبد پر از کاموا گذاشته است.

نتیجه گیری: بهتر است وقتی به کسی کمک می کنیم نفهمد چه کسی به او کمک کرده است تا خجالت نکشد.

 

نام نویسنده: کندیس کریستیانس

مترجم: آتوسا صالحی

انتشار: ماهک

0

نمایش کلاس دوم

نمایش کلاس دوم

در آخرین دوشنبه‌ی مدرسه در اردیبهشت سال 94، دانش‌آموزان کلاس دوم نمایش داشتند.

دانش‌آموزها با موسیقی شروع کردند. من و آرمین باس می زدیم. بعد از موسیقی نوبت تحقیق به زبان فارسی بود. آرمین و نیکان مجریان بخش فارسی بودند. موضوع تحقیق انواع مختلف وسایل نقلیه یعنی ماشین، دوچرخه، موتورسیکلت، قطار، کشتی، هواپیما و زیردریایی از شروع تا مدل‌های پیشرفته امروزی بود. بعد از اینکه سامی مقاله‌اش را ارائه کرد، همه‌ی بچه‌ها روی سن آمدند و سرود ماشین مشتی ممدلی را خواندند.

بعد از آن آقای نصیری اعلام کرد که بخش بعدی برنامه مربوط به گروه زبان انگلیسی است.

من مجری بخش زبان بودم. وقتی بخش اول متنم را گفتم، محمد حسین آمد و قران خواند.

وقتی بخش دوم را گفتم، بعضی از بچه ها آمدند و در مورد حیوانات صحبت می‌کردند.

وقتی بخش سوم را گفتم: پنج نفر از بچه‌ها آمدند و نمایش اجرا کردند. خضری در نقش پادشاه بود و سامی، رایین و رایان در نقش پسران پادشاه و پویان در نقش خدمتکار بودند.

وقتی بخش چهارم را گفتم: بعضی از بچه‌ها آمدند و سرود خواندند.

جالب اینجا بود که بعد از پایان نمایش، پدر و مادر تعدادی از دانش آموزان از نحوه اجرای من بسیار تعریف کردند و از مادرم در مورد اینکه چگونه اینقدر خوب اجرا داشتم، سوال پرسیدند.

0

اولین داستان من

سلام

این اولین پست من است و در این پست می‌خواهم اولین داستانی را که خودم نوشته‌ام در اینجا

     برایتان بگذارم. اگر آن را خواندید لطفا نظرات خودتان را برایم بنویسید.

کارت بانکی خرس کوچولو

یکی بود یکی نبود. یک روز بهاری خرس کوچولو تصمیم گرفت همراه پدرش بابا خرسه به بانک برود و پول هایی  را که جمع کرده بود در بانک بگذارد تا هم پول هایش گم نشود و هم پول هایش  زیاد شود!

خرس کوچولو همراه پدرش به بانک رفت.کارمند بانک با خرس کوچولو خیلی مهربان بود. در پشت باجه دستگاهی بود که کارمند بانک پول های تقلبی و غیر تقلبی را از هم تشخیص بدهد

سپس کارمند بانک  پول ها را داخل دستگاه پول شمار گذاشت  و مقدار کل پول را حساب کرد . بعد مقدار پول را درون  دفترچه‌ی‌حساب نوشت .

کارمند بانک گفت: شما می توانید کارت داشته باشید. خرس کوچولو گفت: من هم می توانم کارت داشته باشم؟ کارمند بانک گفت : البته! خرس کوچولو از کارمند بانک خواست تا برایش یک کارت صادر کند.

کارمند چند ورقه به پدر خرس کوچولو داد تا آن ها را پر کند.

وقتی کارت خرس کوچولو آماده شد، کارمند کاغذی را به خرس کوچولو داد که درون آن رمز کارت بود.

کارمند به خرس کوچولو گفت: این رمز کارتت است تو باید رمزت را عوض کنی و  رمزی بگذاری  که کسی نتواند حدس بزند رمزت چی است. مثلا تاریخ تولد شماره‌ی تلفن یا شناسنامه

  همیشه به یاد داشته باش رمزت را به هیچ کس نگویی. (خرداد94)

پایان

0