بایگانی جولای 2015

تولد نیما

تولد نیما

یک روز بهاری که تولد نیما بود، نیما مقداری پول هدیه گرفت.

نیما با مادرش به یک اسباب فروشی رفت تا با پول‌هایش، اسباب بازی جالبی بخرد.

مادر از نیما پرسید:(( تو چه اسباب  بازئی را بیشتر دوست داری؟)).

نیما گفت:(( من بیشتر لگو دوست دارم!)).

آن‌ها با هم به بخشی که  لگو‌ها را چیده ‌بودند رفتند.

مادر پرسید:(( کدام لگو را بیشتر دوست داری؟)).

نیما گفت:(( آن لگویی که من دوست دارم، بیشتر از پولی است که من جمع کردم)).

مادر گفت:(( چون تو پسر خوبی هستی من مقداری پول به قرض میدهم اما وقتی دوباره پول‌هایت را جمع کردی، باید سهم من را هم بدهی!)).

آن وقت نیما توانست آن لگویی که می خواهد را بخرد.

پایان

0

دم مارمولک

دم مارمولک

یک روز ماری به مارمولکی حمله کرد.

مارمولک توانست فرار کند اما دمش کنده شد.

مارمولک زیر درختی نشست و گریه کرد.

پروانه با صدای گریه‌ی مارمولک بیدار شد.

پروانه از مارمولک پرسید:(( چه اتفاقی اقتاده است؟)). مارمولک دمش را نشان داد و گفت:(( دمم کنده شده)).

پروانه گفت:(( الان پیش خاله کفش دوزک می روم و او را می آورم تا دمت را بدوزد!)).

پروانه گشت وگشت تا خاله کفش دوزک را پیدا کرد. ماجرا را برایش تعریف کرد.

وقتی خاله کفش دوزک و پروانه به مارمولک رسیدند، مارمولک یک دم جدید درآورده بود.

نتیجه گیری: مارمولک‌ها وقتی می‌ترسند، دمشان کنده می‌شود تا سرعتشان زیاد شود و بتوانند فرار کنند ولی بعد دم جدیدی در می‌آورند.

 

نویسنده: شهلا بارفروش

سال چاپ: 1382

انتشار: امیر کبیر

0