بایگانی می 2016

مادر ناراضی

مادر ناراضی

مانی کلاس های زیادی از جمله کلاس‌های ورزشی و کلاس‌های درسی داشت.

عجیب بود به خاطر اینکه همه‌ی معلم های ورزشی از مانی راضی بودند، ولی هیچکدام از معلم‌های درسی از او راضی نبودند.

مادر مانی سعی می‌کرد به او در درس‌هایش کمک کند تا درسش بهتر شود.

با اینکه خود مانی هم تنهای درس ها را می خواند ولی چون چشم هایش ضعیف شده بود نمی توانست درست ببیند و اشتباه متوجه می شد.

یک روز حرفی پیش آمد و مادر از مانی پرسید : تو مشکلی داری؟

مانی گفت: من نمی توانم درست ببینم.

مادر گفت: چرا زود تر نگفتی! الان زنگ می زنم و برای فردا وقت چشم پزشکی می میگیرم.

فردای آن روز مانی با مادرش به دکتر رفت و دکتر به او یک عینک زیبا داد تا مانی بهتر ببیند.

از آن به بعد درس مانی بهتر می‌شد و همیشه معلم‌هایش از او راضی بودند

0

بچه‌ی سرراهی

شکرستان بچه‌ی سرراهی

 

یک روز پهلوان فرصت، شعبون و رمضان بچه ‌ی کوچکی را پیدا کردند و تصمیم گرفتند از او مراقبت کنند.

آن‌‌ها بچه را بردند، پس از چند ماهی متوجه شدند که بچه، شبیه خودشان می‌شود.

پس تصمیم گرفتند بچه را پیش یکی از اهالی شهر ببرند. او را پیش الماس بردند.

یکی در خانه خواجه الماس را زد. الماس در باز کرد و بچه را دید او را برداشت وپیش خود گفت این دیگر کیست اگر بزرگش کنم می تواند در مغازه به من کمک کند.

از آن روز بعد پهلوان فرصت و شعبون و رمضون دچار عذاب وجدان شدند و تصمیم گرفتند بچه را  از خانه خواجه الماس بیرون بیاورند.

وقتی بچه پهلوان را دید خوشحال شد و جیغ زد. الماس از خانه بیرون آمد تا ببیند چه شده‌است .

آنها دعوا کردند و سرانجام تصمیم گرفتند، بچه را پیش قاضی ببرند و نظر او را بپرسند.

همین که قاضی آمد حرف بزند مادر بچه دوان دوان آمد و گفت: اسکندر تو اینجایی.

وقتی اسکندر مادرش را دید پرید توی بغلش و مادر اسکندر ماجرای گم شدن اسکندر را توضیح داد و بچه را برداشت و رفت.

تابستان 95

0