بایگانی سپتامبر 2016

چارلی

چارلی

پسری بود به نام چارلی که خانواده‌اش وضع مالی خوبی نداشتند.
او با پدر،مادر و پدر و مادربزرگ‌هایش زندگی می کرد.
خانه‌ی آنها کنار کارخانه شکلات سازی ویلی وانکا بود و چارلی خیلی شکلات دوست داشت ولی چون وضع مالی خوبی نداشتند، سهمیه‌ی چارلی در سال یک دانه بود، آن هم در روز تولدش.
سال ها بود در کارخانه بسته بود یک روز پدرش در روزنامه‌ای خواند، اقای ویلی وانکا نوشته در کارخانه تنها برای پنج نفر به همراه مادر وپدر هایشان باز خواهد شد هر که توی کاغذ شکلاتش کاغذی طلایی باشد جزو پنج نفر خواهد بود.
هر کدام از پنج بچه از یک روش کارت را پیدا کردند تا ایکه زمستان شد و چارلی غذای کافی نداشت .
او روز به روز لاغر تر می شد تا اینکه یک بار موقع برگشت اسکناسی 2 یورویی روی برف ها پیدا کرد دور و ورش را گشت اما کسی دنبال پولش نبود پول برداشت و به شکلات فروشی رفت.
دو شکلات خرید اولی را باز کرد و خورد.
وقتی دومی را باز کرد، کاغذی طلایی بیرون زد.
چند نفر خواستند ان شکلات را از چارلی بخرند اما فروشنده نگذاشت و به چارلی گفت سریع به خوانه‌ات برو.
چارلی به خانه برگشت و ماجرا را برای خانواده اش تعریف کرد.
روز بعد همراه یکی از پدر بزرگ‌هایش با پنج بچه‌ی خوش شانس دیگر به کارخانه رفتند.
اقای ویلی وانکا اختراعات اش را به ان ها نشان داد ان ها با وسایل مختلف به این ور و انور کارخانه رفتند.
هر کدام از بچه ها چون بازیگوشی می کردند، غیب می شدند.
تا وقتی فقت چارلی و پدربزرگش ماندند.
اقای وانکا ان ها را با اسانسوری جادویی به خانه برد و به خانواده چارلی گفت صاحب جدید کارخانه چارلی است، به خاطر اینکه من پیر شدم و می خواستم کارخانه را به کسی بدهم که بازیگوشی نکند و مراقب کارخانه باشد.

پسری بود به نام چارلی که خانواده‌اش وضع مالی خوبی نداشتند.
او با پدر،مادر و پدر و مادربزرگ‌هایش زندگی می کرد.
خانه‌ی آنها کنار کارخانه شکلات سازی ویلی وانکا بود و چارلی خیلی شکلات دوست داشت ولی چون وضع مالی خوبی نداشتند، سهمیه‌ی چارلی در سال یک دانه بود، آن هم در روز تولدش.
سال ها بود در کارخانه بسته بود یک روز پدرش در روزنامه‌ای خواند، اقای ویلی وانکا نوشته در کارخانه تنها برای پنج نفر به همراه مادر وپدر هایشان باز خواهد شد هر که توی کاغذ شکلاتش کاغذی طلایی باشد جزو پنج نفر خواهد بود.
هر کدام از پنج بچه از یک روش کارت را پیدا کردند تا ایکه زمستان شد و چارلی غذای کافی نداشت .
او روز به روز لاغر تر می شد تا اینکه یک بار موقع برگشت اسکناسی 2 یورویی روی برف ها پیدا کرد دور و ورش را گشت اما کسی دنبال پولش نبود پول برداشت و به شکلات فروشی رفت.
دو شکلات خرید اولی را باز کرد و خورد.
وقتی دومی را باز کرد، کاغذی طلایی بیرون زد.
چند نفر خواستند ان شکلات را از چارلی بخرند اما فروشنده نگذاشت و به چارلی گفت سریع به خوانه‌ات برو.
چارلی به خانه برگشت و ماجرا را برای خانواده اش تعریف کرد.
روز بعد همراه یکی از پدر بزرگ‌هایش با پنج بچه‌ی خوش شانس دیگر به کارخانه رفتند.
اقای ویلی وانکا اختراعات اش را به ان ها نشان داد ان ها با وسایل مختلف به این ور و انور کارخانه رفتند.
هر کدام از بچه ها چون بازیگوشی می کردند، غیب می شدند.
تا وقتی فقت چارلی و پدربزرگش ماندند.
اقای وانکا ان ها را با اسانسوری جادویی به خانه برد و به خانواده چارلی گفت صاحب جدید کارخانه چارلی است، به خاطر اینکه من پیر شدم و می خواستم کارخانه را به کسی بدهم که بازیگوشی نکند و مراقب کارخانه باشد.

0