بایگانی جولای 2017

جورج و مادربزرگ

پسری بود به نام جورج که مادربزرگ بد اخلاق و مرموزی داشت.

یک روز مادر جورج بیرون رفته بود و جورج باید به مادربزرگش دارو می داد.

او تصمیم گرفته بود از شر مادربزرگش خلاص شود برای همین یک عالمه شامپو و اسپری، عطر، مایع دستویی و ظرفشویی ریخت تو یک لیوان و داد تا مادربزرگش بخورد.                                                                           بعد از چند ثانیه مادربزرگش آنقدر بزرگش شد که کل خانه را گرفته بود. پس از مدتی پدرش از راه رسید و ماجرا را جویا شد و جورج ماجرا را توضیح داد.

پدر جورج مادر بزرگ را به سختی به بیرون از خانه برد. سپس گفت جورج می توانی دوباره این ماده را درست کنی تا من آن ها را به گاو و گوسفندهایم بدهم تا بزرگ تر شوند و بیشتر گوشت داشته باشند تا بیشتر پول در آورم.

جورج سعی کرد تا دوباره مایعی مرموز را درست کند اما درست یادش نمیآمد چه شکلی مایع درست کرده بود.

پس از مدتی مایعی درست کرد و به حیوانی دادند ولی فقط گردن حیوان دراز شد.

دوباره مایع درست کرد دوباره به حیوانی دادند ولی باز هم اتفاق دیگری افتاد، پا های حیوان دراز شدند.

شب شده بود. همه رفتند و خوابیدند.

صبح زود همه بیدار شدند به جز مادربزرگ که هنوز خواب بود.

مایعی جدیدی درست کردند ولی قبل از ایکه آن را به حیوانی دهند، مادربزرگ بلند شد و آن را گرفت و گفت بابت قهوه ممنونم و آن را سر کشید.

بعد از چند ثانیه مادربزرگ ریز و ریزتر شد تا محو شد.

 

نام کتاب: داروی شگفت انگیز جورج

نویسنده: رولدال

 

0