گربه کوچولو

گربه کوچولو

یک روز که مادر گربه کوچولو خواست بیرون برود تا برای گربه غذا پیدا کند، گربه کوچولو گفت: من هم با شما می آیم مادرجان.
مادر گربه گفت: ان بیرون خیلی بزرگ است و ممکن است گم شوی.
ولی آنقدر گربه خواهش کرد، مادرش قبول کرد.
وقتی بیرون از خانه رفتند، طولی نکشید که باد تندی وزید و گرد و غبار به هوا بلند شد و گربه مادرش را گم کرد.
گربه کوچولو شروع به گریه کرد.
بعد از مدتی سر و کله‌ی گنجشکی پیدا شد.
گربه کوچولو ماجرا را تعریف کرد.
گنجشک گفت: مادر تو نارنجی و سیاه است؟
گربه گفت: بله!
گربه گفت مادرت از این سمت رفته و این هم رد پای است. دنبال این رد پا برو تا مادرت را پیدا کنی.گربه رد پا را ادامه داد تا به لانه‌یشان رسید و مادرش را پیدا کرد

مادر گربه گفت: خیلی نگرانت شدم و همه جا را به خاطر تو گشتم و خوشحالم که یاد گرفتی مشکلاتت را حل کنی

دیدگاه خود را بنویسید