بچه‌ی سرراهی

شکرستان بچه‌ی سرراهی

 

یک روز پهلوان فرصت، شعبون و رمضان بچه ‌ی کوچکی را پیدا کردند و تصمیم گرفتند از او مراقبت کنند.

آن‌‌ها بچه را بردند، پس از چند ماهی متوجه شدند که بچه، شبیه خودشان می‌شود.

پس تصمیم گرفتند بچه را پیش یکی از اهالی شهر ببرند. او را پیش الماس بردند.

یکی در خانه خواجه الماس را زد. الماس در باز کرد و بچه را دید او را برداشت وپیش خود گفت این دیگر کیست اگر بزرگش کنم می تواند در مغازه به من کمک کند.

از آن روز بعد پهلوان فرصت و شعبون و رمضون دچار عذاب وجدان شدند و تصمیم گرفتند بچه را  از خانه خواجه الماس بیرون بیاورند.

وقتی بچه پهلوان را دید خوشحال شد و جیغ زد. الماس از خانه بیرون آمد تا ببیند چه شده‌است .

آنها دعوا کردند و سرانجام تصمیم گرفتند، بچه را پیش قاضی ببرند و نظر او را بپرسند.

همین که قاضی آمد حرف بزند مادر بچه دوان دوان آمد و گفت: اسکندر تو اینجایی.

وقتی اسکندر مادرش را دید پرید توی بغلش و مادر اسکندر ماجرای گم شدن اسکندر را توضیح داد و بچه را برداشت و رفت.

تابستان 95

دیدگاه خود را بنویسید