مادر ناراضی

مادر ناراضی

مانی کلاس های زیادی از جمله کلاس‌های ورزشی و کلاس‌های درسی داشت.

عجیب بود به خاطر اینکه همه‌ی معلم های ورزشی از مانی راضی بودند، ولی هیچکدام از معلم‌های درسی از او راضی نبودند.

مادر مانی سعی می‌کرد به او در درس‌هایش کمک کند تا درسش بهتر شود.

با اینکه خود مانی هم تنهای درس ها را می خواند ولی چون چشم هایش ضعیف شده بود نمی توانست درست ببیند و اشتباه متوجه می شد.

یک روز حرفی پیش آمد و مادر از مانی پرسید : تو مشکلی داری؟

مانی گفت: من نمی توانم درست ببینم.

مادر گفت: چرا زود تر نگفتی! الان زنگ می زنم و برای فردا وقت چشم پزشکی می میگیرم.

فردای آن روز مانی با مادرش به دکتر رفت و دکتر به او یک عینک زیبا داد تا مانی بهتر ببیند.

از آن به بعد درس مانی بهتر می‌شد و همیشه معلم‌هایش از او راضی بودند

دیدگاه خود را بنویسید